سلام من به وسعت یک دوری شاید ده ماهه؛تقدیم به تمام دوستان همراه
دوباره آمدم ولی نه به قصد ماندن.
آمدم و برای آخرین بار واژه های حقیرم رابا خود آوردم.
واژه هایی که عمری تنهایی ام را بر صفحه هبوط میتراشیدند؛امروز دیگر بر هبوط سنگینی نمی کنند؛ که مستانه میرقصند.
این بار آمدنم شبیه آمدن های دیگر نیست.
این بار دیگر خسته و پژمرده به سراغتان نیامدم.
این بارسرشار از اشتیاق و بی تابی،
لبریز از عشق
و با بالهای فراخ
آمده ام.
آمده ام که بگویم:
روزگاریست که قفل قفسم را شکسته اند.
آنگاه که عاقل بودم،افسوس که با وجود قفل شکسته،آزادی را حس نکردم.
شاید دل بی خبر من معنی رها شدن را نمیدانست.
و چون با پرواز غریب بودم،خود را به دیوار قفس میکوفتم،شاید که بگریزم…
چه مزحک.در باز است و عقل که عمری خدای من بود،در را ندید.
کوتاه میکنم:
دیوانه بود باید……….مست و خوش و خراب
امروز من دیگر از عقل سخن نمی گویم،دیگر از غرور حرف نمی زنم.
امروز من دیوانه ام،و دیوانه وار دل به آسمان سپرده ام.
دیگر از انصاف خدا سخن نمی گویم.چون ایمان دارم که او بهتر از ما می اندیشد.
دور از شعور است که فقط به چیزهایی که ندادی نگاه کنم. چرا که یادم میماند چگونه با دستانت هدیه ای سرشار از عشق و آرامش به من عطا کردی.
فقط از تو صبر می خواهیم و نگاهت را….
که در فقدان نگاهت میمیریم.
کوتاهتر می کنم:
روزگاریست عزیزی مرا آزاد کرده
تا در آسمان زیبای خدا،چه در سکوت شب،چه در میهمانی روز
چه در ضیافت آفتاب و چه در تلاطم ابرها
قرا است ما با هم پرواز کنیم.
فقط بدانیم،قفسی که خود ساخته ایم یا پیله ای که خود بافته ایم،سرشار از غرور است
و این پایان نیست.
اگر به عشق رخصت دهیم،غرور پا به فرار میگذارد.
و عشق تو را به پرواز دعوت میکند.
فقط کافیست دل را به دریا بزنی و دستانت را به ستون محکمی حلقه کنی.
این صفحه مجازی را برای همیشه ترک میکنم.هرچند سه سال است که با آن بزرگ میشوم.و از دوستان همفکر و همراه که معلم من بودند خداحافظی میکنم.
خداحافظ