به دنبال هر انقلابی انقلاب دیگری شکل میگیرد.
هر انقلابی یه روز پیروکهنه میشه.مثل انقلاب فرانسه،کوبا،آمریکا،وایران.
تداوم انقلاب ایران ظاهرا از انقلابهای دیگه زیادتر بود،
ولی دلیل اون، کارآمدی دولت نیست.
تنها دلیل این تداوم فقط حضور مردم، در صحنه ست.
ودلیل این حضور شاید بیکاری یا ترس از استخدام یا ریاکاری و یا به قول بابام تکلیفه.
و یا به عقیده من فقط احترام به خون شهیدانه.
نمیدونم، شاید دولت ما خوش شانسترینه که بر مردم صبور ایران حکومت میکنه.
نمیدونم دیگه چه بلایی مونده که سر ما بیارن تا ما دوباره مثل سه نسل پیش بلند شیم و
حقمونو بگیریم.
آره انقلاب ما بی نظیر بود،ولی کاش نمیذاشتید اینقدر زودپیرو کهنه بشه.
عوامل این پیری زودرسبه عقیده من:
1-افراط در مسائل مذهبی.
2-به قول بزرگی:سپردن کارهای بزگ به آدمهای کوچیک.و کارهای کوچیک به آدمهای بزرگ.
3-به فراموشی سپردن اهداف عالی انقلاب با رفتن امام.
4-اعتماد بیجا به جامعه روحانیت و واگذاری نظام به ایشان.
5- بی اعتنایی به تمدن و فرهنگ ایرانی.
یه بغض گرم کلومو تسخیر کرده.یه چرای کوچیک تمام مغزمو درگیر کرده.
یه محجوری تمام وجودمو تصرف کرده.
یه فاصله 4-5 ساعته چقدر میتونه روح آدمو از عزیزاش جدا کنه.
چقدر حسم ضعیف شده.
چقدر به کابوسهای شبانه بی اعتنایی میکردم.غافل از اینکه اوناهمش هشدار بودن.
در عذابم به خاطر اون همه غرق شدن دردنیای آشغال و مزخرف خودم.دنیایی با یه ماشین حساب،
پر از سیستمهای کوفتی کراس ،اربال،چرخان،و هزار عوضی دیگه که باید سیستم خودموو خونه رو
فدای این سیستمها کنم.
ممان اینرسی و نیتریفیکاسیون و مرکز ثقل.(اینا به من چه ربطی داره )فکر می کنم چقدر الکی این 45 روز درگیر یه زخم کوچیک بی اهمیت بودم درحالی که خونواده چقدر درگیر
تازیانه ای بودن که روزگار یه بار دیگه به خونمون پیشکش کرد.زخم من کجا،زخم بابا کجا؟
خیالی نیست،زخمای زندگی سرمایه های آدمند. یاد گرفتم وقتی چیزی زخمیم کرد،اجازه بدم که ادامه بده.
اون قدر ادامه بده تا تیزیشو از دست بده.
چه فایده، بازم از مقاوت بیخبریش نصیب من شد.
واسه جبران همه بیخبیریها،این 3 هفته خدمتگذاری وظیفمه.
دارم دیونه میشم.امروز همش بدبیاری.از اول صبح.
۱.صبح خواب موندم.سرویس پررررررررررررر.
۲.سر امتحان استاتیک ماشین حساب قفل کرد.بعدش با التماس و تضرعآقای مراقب(زبون نفهم)
واسم یه ماشین حساب(از اونی که نباید میگرفت)گرفت.
۳.یه سوال ۲ صفحه ای رو با یه (+بجای - )گندددددددددددددد زدم.که آ قای محترم مراقب لطف کرد
برگه مبارک رو از زیر دست اینجانب کشید.
۴.زنگ زدم واسه رزرو بلیط .......تموم شده بودددددددددددددددد.حالا جمعه رو هم توی این
دیوونه خونه باید بمونم.خدایــــــــــــــــــــــــــــــــا.
۵.و بماند که واسه یه ول گرفتن از عابر بانکهای محترمتر مجبور شدم نیم ساعت پیاده از بین
دسته عذاداری سوم امام رد بشم . آخه نمیدونم مردم اینجا زندگی ندارن.که همش دنبال عذادارین.
خیلی خستم.از اینجا.امتحانات.مردم اینجا.بچه ها .دانشکده(که انتخاب واحد رو بین تعطیلات
کوفتیمون انداخته).خوابگاه(که قراره سال آخریا رو به خاطر ورودیا آواره کنه).
.دلم گرفته.