با هر تلاشی رسیدم به اون بالا،بالای درخت سیب.لحظه ای صبر کردم،
تا لذت تو اوج بودن رو با تمام وجود حس کنم.
نگام به دستام افتاد،زخمی بودن.لباسام پاره شده بودن.ولی اهمیت نداشت.
جایی ایستاده بودم که آرزوشو داشتم.زیر پاهام محکم بود.من آماده بودم.شاید پایان رسیدن بود.
با ولع و نفسهای به شماره افتاده کندم،یه سیب قرمز،تازه و حتما شیرین.
اونقدر برای این سیب پریده بودم،که انتظار برای گاز زدنش دیگه معنی نداشت.
بی پروا گاز زدم.....نه......چقدر تلخ.........
ناگهان زیر پاهام سست شد....آره شاخه ها جوون بودن.صدای شکستنشون دل منو لرزوند.
تنها راه نجات، رها کردن سیب قرمزوتلخ بود،چسبیدم به تنه پیر درخت.
آروم آروم سقوط کردم،هبوط کردم و متولد شدم.
دیگه اون بچه شرور و تخس نبودم،بزرگ شدم.می خواستم گریه کنم اما دیگه اشکی نبود.
میخواستم زار بزنم،بی هوا خندیدم.فریاد زدم،هنوز توان فریاد زدن داشتم یا شاید حق من بود.
تولد بدون نزول نمیشه،زیبایی تولد در تازه شدنه.من تازه شده بودم.
نفسهای من بوی همون سیبی رو میدادن که براش در تکاپو بودم.
نفس کشیدن رو دوست دارم.
هر وقت که به یه پرتگاهی رسیدی.نگران نباش.
خداوند تو را در آغوش میگیرد...
در غیر این صورت به تو پروازکردن را یاد میدهد.
.خداجون مثل همیشه مخلصیم.
زندگی برگ بودن در مسیر باد نیست
امتحان ریشه هاست