تبليغاتX
هبوط
کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم

 

دستامو نگاه کردم،سردشون بود.از سرما خشک شده بودن.

گفتم امروز خیلی به دستات ظلم کردی.

یادم افتاد که مدتهاست دارم به خودم ظلم میکنم.خودم رو تحمیل میکنم به ریاضت کشیدن.

هی خودمو محک میزنم.

به خاطر خودخواهی دلم، چقدر خودم رو عذاب دادم.

ولی اونقدر صبور بودی که داد نزدی.کمک نخواستی.شکایت منو پیش هیچکی نبردی.

دلم که گذاشت و رفت.پشت سرشم نگاه نکرد.در بند بودن رو به در کنار من بودن ترجیح داد.

چون میدونست من سرکش از بند گریزانم.

میدونم دلت واسم سوخت که سکوت کردی واین درد رو به جون خریدی.

                                                 دیگه آزارت نمیدم.

همه چیز و رها میکنم ، تا دنیا ما رو رها کنه.

 

                وقتی خدا با ماست چه کسی میتواند بر ما باشد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آذر 1385ساعت 16:22  توسط سایه  | 

 

در کنج اتاق صبور٬ من خیره به سقف.

دلم به حال سقف سوخت٬ که هر شب نگاه سنگین مرا به دوش میکشد.

دیگر سقف آنقدر سنگین شده که شاید ٬ فقط شاید٬

                                       روزی بر آوار ما آوار شود.

 باشد که امشب تمام شوم. و تو را با همه نگاههای خیره به دور  تنها میگذارم.

امشب تمام خواهم شد٬ و تو٬ آری تو٬ حتی سویی از نگاهم را به کسی وامگذار.

         نگاههای من فقط نگاه نبودند.آنها سرشارترین بودند......

          

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 12:36  توسط سایه  |