جیرجیرکه به خرسه میگه:دوست دارم.
خرسه:الان وقت خواب زمستونیمه.بعد از اینکه بیدار شدم بهت فکر میکنم.
خرسه رفت که بخوابه. غافل از اینکه عمر جیرجیرک فقط سه روزه.
..........
..........
................
من آن آهوی دیوانه ؛ که دور از خانه و لانه
به گرد خود میگردم ؛ پی دام و پی دانه
تو آن صیاد بی وجدان ؛ که میبینی مرا حیران
چرا بستی دو چشمانت ؛ چرا شد دامها ویران
تو صیادی ؛ تو صید کردی؛دل من را نه جسمم را
منم در دام تو اکنون؛ بخوان در چشم من غم را
غمی سنگین, غمی شیرین , غمی سرشار , غمی ننگین
غمی کز عشق بر خیزد ؛ غمی ویران کند جان را
تو بی انصاف ؛ توبیگانه؛ ندیدی حال دیوانه
غزالت را رها کردی ؛چه بی پروا؛ چه مستانه
کنون از او چه جا مانده؟ تنی بی حس و جان مانده
فقط چشمی که میبارد؛فقط یادی که میماند.