تبليغاتX
هبوط
کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم
 

اول اینکه امروز مامان لیلا از همدان اومد اینجا و من دلم خیلی مامانمو میخواست.ثانیا فردا دوباره ساعت ۶ میرم

همونجا که آخر دنیام بود. بعد از یه تنفس عمیق بر میگردم خوابگاه .ثالثا یه چیز جالب از دانشجویان شخیص این

مملکت:اینجا یعنی زنجان جشنواره آش برگزار کردن (البته این قسمتش خنده دار نیست)من ۳شنبه با بچه ها

رفتیم و اصلا هم خوش نگذشت وآش به ما نرسیدولی این دوستان بیکار ما از اونجایی که هنوز آشخور موندن

امروز سومین روزی بود که در این جشنواره باشکوه شرکت کردن و قراره که فردا هم برن.

اینم یک صحنه جالب : (البته میدونم که از این جلبترشم دیدین)

 

        

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 0:27  توسط سایه  | 

 

                              عجایب هفتگانه دنیا

   روزی معلم از شاگردانش خواست تا فهرستی تهیه کنند.و در آن عجایب هفتگانه دنیای امروز را بنویسند.:

پس از بررسی ورقه ها این ۷ مورد بیشترین رای را به خود اختصاص داده بودند.

۱) اهرام ثلاثه

۲) کانال پاناما

۳) دیوار چین

۴)گراند کانیون

۵)تاج محل

۶) خیابان پیترز باسیلیکا

۷)امپایراستیت

در این هنگام معلم متوجه شد که یکی از دانش آموزان ورقه اش را به او نداده است .پس علت را جویا شد؟

دخترک در جواب گفت راستش نمی توانم تصمیم بگیرم. و گیج شده ام . زیرا تعدادشان زیاد است.معلم از او

خواست تا فهرستی را که آماده کرده است برای کلاس بخواند. شاید بتوانند به او کمک کنند .

دخترک گفت: به نظر من عجاب هفتگانه دنیا اینها هستند:

۱) دیدن

۲) شنیدن

۳) لمس کردن

۴) چشیدن

۵) احساس کردن

۶) خندیدن

۷) و دوست داشتن

سکوتی عمیق در کلاس حکمفرما شد.با ارزشترین چیزهای دنیا نمیتوانند به دست انسان ساخته و یا خریداری

شوند.

                 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385ساعت 22:36  توسط سایه  | 

 

 

 فرقي نمي کند گودال آب کوچکي باشي يا درياي بيکران... زلال که باشي، آسمان در توست

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 23:46  توسط سایه  | 

 

 دلمخیلی بیتابی میکنه.خیلی دلتنگم.دلتنگ خونه . دلتنگ .....خیلی چیزا.

ستاره بی مرامم که گذاشت و رفت و کلاسهای این هفته شو دو در کرد.

مغزم هنگ کرده.دیگه اینجا موندنم فایده نداره .درس خوندنم دیگه راندمان نداره.

سر کلاس هیچی حالیم نمیشه.یا خوابم یا هی سر جام جابجا میشم.یا وسایلمو زمین میندازم.یا هی حرف میزنم.یا هی میرم بیرون الکی آب میخورم.

شاید اگه برم خونه حالم جا بیاد.

فردا میرم.

میرم و تووووووووپ بر میگردم .قول میدم.

اینم چند جمله که سعید جون از راه دور واسم آف گذاشته بود:

 

 

آدمـک آخــرِ دنيــاست بخند .

آدمـک مـرگ هـمين جاست بخند.

آن خـدايي که بـزرگش خوانـدي به خـدا، مثـل تـو تنهـاست، بخند.

 دستخطي کـه تـو را عاشـق کرد شوخـيِ کاغــذي ماسـت، بخند.

 فکر کن دردِ تـو ارزشـمند است فکر کن گريـه چـه زيباست، بخند .

صبحِ فردا به شبت نيست که نيست تـازه انگار کـه فـرداسـت، بخند .

راستـي آنچـه بـه يــادت داديم پَر زدن نيست کـه درجاسـت، بخند .

آدمــک نغمــهء آغــاز نخوان به خــدا آخــر دنيـاست، بخند..........

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت 22:18  توسط سایه  | 

 

   کنار پنجره پشت میز شلوغم نشستم.صدای نم نم بارون با آهنگ قلبهای طلایی اثر جیمز و ریچارد.خیلی

دلنوازه.بارون شدت میگیره.خدائیش همیشه گفتم: زنجان هیچی هیچی نداشته باشه یه چیزی داره که من هیچ

 کجا نیافته و نخواهم یافت.این یه اصلیه که من هر روز صبح وقت رفتن به دانشکده و هر روز غروب وقت دلتنگیهام

بهش پی میبرم و توی دلم با تمام وجود اثباتش میکنم.اون چیه؟آسمون غیر قابل توصیفشه.شاید چون خوابگاه ما

تو دل آسمونه یا شایدم چون ماآسمونو زیاد نگاه میکینم.نه واقعا قشنگه.گاهی احساس میکنم اگه دستمو دراز

کنم میتونم ابرا رو لمس کنم.ولی هیچوقت امتحان نکردم....نپرس که چراشو نمیدونم؟

تنهام مثل دیشب .همه رفتن خونه هاشون و من نرفتم.چراشو نپرس که نمیدونم.نمید.نم به کی میخوام چی رو

ثابت کنم؟نمیدونم.در جواب چرای سعید گفتم:وقت دندونپزشکی دارم.در جواب چرای مامان گفتم:امتحان دارم.

در جواب چرای شهلا گفتم کلاس زبان دارم.ولی در جواب چرای خودم موندم...........

خیالی نیست تنهایی هم عالمی داره واسه من که مدتیه با خودم خلوت نکرده بودم.فرصت خوبی بود واسه در

فکر فرورفتن بدون اینکه کسی انگ عاشقی بهت بچسبونه.آخ بدم میآد....توی محیط خوابگاه تا یه کم سکوت

 میکنی. میگن چیه عاشق شدی؟؟؟؟؟.بــــــــــــــــــــــــــــــدم می آدددددددددددددددددددد.

تازه فرصتی بود واسه تماشلی عکسای دوره کاردانی.دلم واسه اون روزا تنگ شده.

امروزم رفتیم کوهنوردی.خیلی خوش گذشت . دوباره همون حس عجیب.خیلی خندیدیم.وقتی اون بالا میرسم مثل

 هنیشه غرق در غرور ولی وقتی میرم سر مزار شهدای گمنام تازه آروم میشم.واسه من آخر دنیا اونجاست.

اونجا اکسیژن فراوونه.تا میتونم نفس میکشم. تا اکسیژن کافی توی وجودم ذخیره کنم واسه تحمل یه هفته

خفقان.توی دانشکده تا بخوای حرف بزنی.اسم کمیته رو میآرن .اگه حقتو بخوای باید قید نمرتو بزنی.منم که چقدر

عــــــشق نمره .؟؟؟این ترم خیلی سعی کردم خفه شم.چون دوست ندارم یکی رتبه کلاس شه که ظرفیتشو

 نداره.بیچاره فکر میکنه علامه دهره.نمیخوام نمره زبان من ۱۳ شه اونوقت اونیکه سر کلاس همیشه لال بوده ۱۷

شه.آره اون ترمم چشم خونوادمو دور دیدم و حسابی بلبل زبونی کردم و چوبشم خوردم.بازم خیـــــــــالی نـــــــی.

آره حالا تو این مثنوی اگه از خودخواهی بعضیا نگم که نمیشه.

امروز اون بالا نم نم بارون گرفت.ما هم زیر آلاچیق وایسادیم تا بند بیاد. تازه داشتیم عشق میکردیم و به قول خود

ساقی تنفس میکردیم که یه اکیب خودخواه بسیجی(بی احترامی به کل بسیجیا نشه)اومدن خلئتمونو به هم زدن.

                     ....................... خدای من دوباره خفگی.......................

اونقدر خودخواه که نمیگن بابا مردم اومدن اینجا واسه ستراحت . ولوم اون نوار عزاداری رو همچین بلند کرده بودن

که صدا به صدا نمیرسید.آخه شاید کسی نخواد گوش کنه.

آره ماهم تو همون نم نم بارون گذاشتیم اومدیم.دوست داشتم برم بزنم تو دهن او مسئولشون که یاد بگیره دیگه

جو گیر نشه.........حرفا مو گفتم .........راستی آخر دنیای شما کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

....................اینم دوباره چند تا نقطه چین واسه رازای مگوی ساقی.................

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:3  توسط سایه  | 

 

 

 

         سر گشته همه عمر چو پرگار دویدیم

                                                         آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم

خسته ام از خیلی چیزا.

                                             امروز از اسارت فکرم خسته شدم             

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:0  توسط سایه  | 

 

 

   یه احساس عجیب صرف نشدنی...

                             ....نمیدونم.....

 

 

 

  ..................سکوت .................حس هیچ کاری رو ندارم..............

                       
beach4 1

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:26  توسط سایه  |